shaparak
تنهام گذاشت

 

 

 

گاهی اوقات ادم خیلی حرف داره دلش پره ولی نمیدونه

چی بگه از چی بگه ازکجا بگه...

منم الن همین حس رو دارم دوست دارم

حرف بزنم تا خالی شم غبار غم از روی دلم

برداشته بشه ولی نمیدونم از چی بگم...گریه

 

 

جمعه 08 آذر 1392 :: 12:17 :: نويسنده : shaparaktanha

گریه میکنم به احترام تو

 گریه میکنم به خاطر خودم

  گریه میکنم که تنهایی من

    کادوی توئه واسه تولدم

میشه چشماتو به من قرض بدی

  جای هردومون میخوام گریه کنم

داره دلتنگی کلافم میکنه مثه آسمون میخوام گریه کنم

عذاب میکشم . . .

n6eyumuqbbpylknf0ony.jpg

چهارشنبه 06 آذر 1392 :: 14:11 :: نويسنده : shaparaktanha

paeez love

ازم دوری اما دلت با منه

ازت دورم اما دلم روشنه

تو چشمای تو عکس چشمامه و

تو چشمای من عکس چشمای تو

تو این لحظه هایی که دورم ازت

همه خاطره هامونو خط به خط

دوباره تو ذهنم نگا میکنم

دارم اسمتو هی صدا میکنم

کی گفته از عشق تو دست میکشم

دارم با خیالت نفس میکشم

چه حس عجیبی چه آرامشی

تو هم با خیالم نفس میکشی

میدونم تو هم مثل من دلخوری

تو هم مثل من بغضتو میخوری

نگاهت پر از حرف و درد دله

ولی خب تموم میشه این فاصله

دوباره مثه اون روزای قدیم

که با هم تو بارون قدم میزدیم

از احساس همدیگه حض میکنیم

زمینو زمانو عوض میکنیم  .   .   .

چهارشنبه 06 آذر 1392 :: 14:09 :: نويسنده : shaparaktanha

 دلیلِ این همه درد چیه؟ احساس میکنم روحم آتیش میگیره 

 هر لحظه بخاطر این بُغض ... منتظرم خفه بشم ... 

 خدایا دلیلِ اینا چیه؟ خدایا میدونم این روزا حرفام بوی ناشکری میده

 اما تو به حسابِ تنهایی و درد و دِل بذار ، تموم زندگیم رو دلتنگی 

 پُر کرده ، دلتنگِ کسی هستم که دوستش داشتم و ترکم کرد

 خدایا درد دارم میفهمی؟ دردایی که کابوسِ شبهامِ 

 و حقیقت ِ روزهام شده و حسرتی که به قلبم موند ... 

 خدایا دلتنگم میفهمی؟ دلتنگِ کسی که فرصت اندکی 

 واسه خواستن و داشتنش داشتم ...

  این حقِ من نیست !!! که به آتش گناهی که عشق در اون 

 سهمی داشت من رو بسوزونند...

دوشنبه 04 آذر 1392 :: 23:12 :: نويسنده : shaparaktanha

 چه بگویم که ضربه ی  آخر را   " خدایم " زد ...

 

 آن زمان که برای رفتنت استخاره کردی و " خوب " در اومد ...

دوشنبه 04 آذر 1392 :: 23:05 :: نويسنده : shaparaktanha

به سلامتیه آرزوهایی که هیچگاه لمس نکردی ...

 به سلامتیه عشقی که طالعش باتو نبود و هنوزم دوستش داری ...

به سلامتیه شبهایی که توی تنهاییت گریه کردی وندونستی چرا ...

به سلامتیه دوستایی که از پشت خنجر زدن ...

دوشنبه 04 آذر 1392 :: 23:03 :: نويسنده : shaparaktanha

 خدایا کودکی اَم را گرفتی جوانی اَم را دادی ...
 عقلم را گرفتی عشق را دادی ....
 عشق را گرفتی و تنهایی را دادی ...
 خنده هایم را گرفتی و غم را دادی ...
 آرزوهایم را گرفتیو حسرت را دادی ...
 خدایا برگرد!!!
 من هنوز نفس میکشم ...
 یادت رفت نفسم را بگیری ...

دوشنبه 04 آذر 1392 :: 22:59 :: نويسنده : shaparaktanha

جمعه 03 آبان 1392 :: 21:24 :: نويسنده : shaparaktanha

یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم
حالا تو رفتی و نیستی ٬ پس چرا من نمی میرم؟

چرا هستم؟ چرا موندم؟ چجوری طاقت می آرم؟
چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم؟

جای خالیت و چجوری میتونم بازم ببینم؟
دیگه چشمام و نمیخوام. نمیخوام دیگه ببینم!

وای چطوری دلم اومد جسم سردت و ببوسم؟
من که آتیش میگرفتم٬ چی باعث شد که نسوزم؟

ذره ذره٬قطره قطره٬ میسوزم اما میمونم
خودمم موندم چه جوری میتونم زنده بمونم

هنوزم باور ندارم که تو نیستی و من هستم
شایدم من مرده باشم٬ الکی میگن که هستم!

کاشکی وقتی که میرفتی دستتو گرفته بودم
کاشکی پر نمیکشیدی بالت و شکسته بودم

نازنین وقتی که بودی شبا هم تو رو میدیدم
دیگه از روزی که رفتی حتی خوابتم ندیدم

تو که بی وفا نبودی٬لااقل بیا تو خوابم
مگه تو خبر نداری شب و روز برات بیتابم؟

میدونم یه روز دوباره می تونم تو رو ببینم
تو پیش خدا دعا کن که منم زود تر بمیرم

جمعه 03 آبان 1392 :: 21:21 :: نويسنده : shaparaktanha

*چه کسی می گوید که من هیچ ندارم ... !؟*

* من چیـــزهای با ارزشی دارم !*

* حنجره ای برای بغـــض ؛*

* چشمانی برای گریه ،*

* لب هایی برای سکـــوت !*

* دست هایی برای خــــالی ماندن ....*

* پاهایی برای نرفتـــن ... !!!‬*

 

*چنــد ساعتی با هم بودیــم!

من بــه تــو نگــاه میکردم ..

و .. تــو به ساعتت ؛

تـــو قرار داشتی و .. من بی قــراری!*

 

**یِکبار تو خواستی،مَن نَخواستَم، **
** یِکبار مَن خواستَم،تو نَخواستی،با هَم که ساده کُنیم، **
** میشَوَد مَن تـَنـهـا،تو هَم تـَنـهـا...**

 

*مداد به دست ميگيرم ... *

* صفحه ي سفيد كاغذ .. *

* مي خواهم از تو نقشي بكشم !... *

* چشم چشم دو ابرو ... *

* تا همين جا كافي ست !... *

* مي نشينم سير.. *

* نگاهـت ميكنم !..*

جمعه 03 آبان 1392 :: 21:15 :: نويسنده : shaparaktanha

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران