|
shaparak
تنهام گذاشت
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد
دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد
اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد
که اشک توی چشمام جمع میشد
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد
لباشو غنچه می کرد ٫ دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند
لبامو می ذاشتم روی لبش
اون لبامو گاز می گرفت عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود میومد و روی پام میشست مثل مجسمه مرمر ونوس مثل بچه ها قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید … می خواستم فقط نگاش کنم هیچ چیز برام مهم نبود فقط اون … تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫ دستمو گرفت آروم برد روی قلبش ٫ داد زدم : خدا … بهارمرده بود
سهشنبه 04 تیر 1392 :: 11:08 :: نويسنده : shaparaktanha
به خداوندی خدا دوستت دارم
و رگهايت از خون محبت جاری ست كه دوستت دارم ...
سهشنبه 04 تیر 1392 :: 10:59 :: نويسنده : shaparaktanha
و این هم از یک عمر مستی کردنم
سالها شبنم پرستی کردنم
ای دل زهر جدایی را بخور
چوب عمری با وفایی را بخور
ای دل دیدی که ماتت کردو رفت
خنده ای بر خاطراتت کردو رفت
من که گفتم این بهار افسردنیست
من که گفتم این پرستو رفتنیست
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل ... سهشنبه 04 تیر 1392 :: 10:58 :: نويسنده : shaparaktanha داره این بغض خفم میکنه آخه چرا وقتی از یه چیزی بدت میاد به سرت میاد چرا وقتی میخوای همه بهت اعتماد داشته باشن ندارن چرا هیچ کاری نمیکنی ولی همه...... چرا تنها کسی که دوست داری راجبت اشتباه قضاوت نکنه ولی..... دوست دارم بمیرم وقتی مادرم بهم اعتماد نداره..... جمعه 24 خرداد 1392 :: 00:56 :: نويسنده : shaparaktanha شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد... چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید... شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟ جمعه 24 خرداد 1392 :: 00:47 :: نويسنده : shaparaktanha سلامـــــــــــ... امان از نامردی... امان از دورویی... امان از بی اعتمادی... امان از سوءظن بیخودی... امان از زبون بعضیا... امان از دروغ... امان از ستم... امان از هرچی بدیه... امان از دوستت دارم گفتنای الکی... امان از محبتای دروغی... امان امان امان از... *روزگار* جمعه 24 خرداد 1392 :: 00:44 :: نويسنده : shaparaktanha خنديدن خوب است ، قهقهه عالي است
جمعه 24 خرداد 1392 :: 00:40 :: نويسنده : shaparaktanha
مادر " مرا ببخش درد بدنم بهانه بود ! کسی رهایم کرده بود... که صدای بلند گریه ام؛ اشک هایت را در آورد...!!! سهشنبه 21 خرداد 1392 :: 23:13 :: نويسنده : shaparaktanha
دیشـــب خـــدا آروم صـــدام كـــرد و گفــــت : خـــــوابی؟
سهشنبه 21 خرداد 1392 :: 23:11 :: نويسنده : shaparaktanha
زندگی قافیه باران است و درختان امیدم همه بی رنگ شده اند تو بهاری و به اندازه باران خدا زیبایی سهشنبه 21 خرداد 1392 :: 23:05 :: نويسنده : shaparaktanha
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدیدامیدوارم خوشتون بیاد موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|