shaparak
تنهام گذاشت

دلم برات تنگ شده..... اما من... من میتونم این دوری رو تحمل كنم...

به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه ... جای نگاهت رو نگاهم مونده ....

هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم.... رد احساست روی دلم جا مونده ... 

میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم ..... چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن....

حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟ آره! خودت

میدونی.... میدونی كه همیشه با منی .... میدونی كه تو ، توی لحظه لحظه های من جاری 

هستی.... آخه تو ، توی قلب منی... آره ! تو قلب من....

برای همینه كه همیشه با منی... برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی... برای 

همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم... آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه... هر وقت حس

میكنم دیگه طاقت ندارم.... دیگه نمیتونم تحمل كنم... دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس

عمیق میكشم.... دستامو كه بو میكنم مست میشم... مست از عطرت !

صدای مهربونت رو میشنوم ... و آخر همه ی اینها به یه چیز میرسم.....! 

به عشق و به تو..... آره... به تو !! اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از 

همیشه حس میكنم.... اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش 

دارم.. به این تنهایی دل بستم... حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست... پر از یاد عشقه.. 

پر از اشكهای گرم عاشقونه !! 


دوشنبه 29 آبان 1391 :: 19:37 :: نويسنده : shaparaktanha

مرسی از همتون تعجب کردم همه منو یادشون رفته بود یهو امشب اومدنو واسم نظر گذاشتن!!!!!!بازم ممنونم 

شنبه 20 آبان 1391 :: 23:14 :: نويسنده : shaparaktanha

تا کی چشم به در و پنجره بدوزم تا بیای...تاکی انتظار دیدن روی ماهتو بکشم...تا کی چشام به گوشی باشه تا زنگ بزنی...کسی به من زنگ نمیزنه ولی به امید اینکه یه روز بهم ز بزنی گوشیمو روشن میذارم از ترس اینکه ز بزنی گوشیم خاموش باشه همیشه روشن میذارم...تاکی باید تاوان کارای نکرد مو پس بدم...تاکی خدا خدا بگم...تاکی شبا با خاطراتت واشک بخوابم...تاکی صبح به امید این بیدار شم که قرار امروز زنگ بزنی... تاکی به خودم بگم دوباره تمام روزای خوبم با تو تکرار میشه...تاااااکی.... خداااااااا.....چقدر بگم خدا...خدا چقدر صدات بزنم ولی جوابی نشنوم


شنبه 20 آبان 1391 :: 22:30 :: نويسنده : shaparaktanha

 

ای خدااااااااااااااااااااااا چرا نمیخواد درک کنه بدون اون میمیرم زندگی واسم مثل جهنم 

شنبه 20 آبان 1391 :: 22:14 :: نويسنده : shaparaktanha

به راستی چه سخت است

خندان نگهداشتن لب ها؛

در زمان گریستن قلب ها

و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی؛

و چه دشوار و طاقت فرساست،

گذراندن روزهای تنهایی؛

در حالی که تظاهر می کنی

هیچ چیز برایت اهمیت ندارد؛

اما چه شیرین است

در خاموشی و خلوت،

به حال خود گریستن..

و فقط خداست ، آرام بخش دلها !

پنج‌شنبه 18 آبان 1391 :: 13:04 :: نويسنده : shaparaktanha

 

پنج‌شنبه 18 آبان 1391 :: 12:25 :: نويسنده : shaparaktanha

 

پنج‌شنبه 18 آبان 1391 :: 11:53 :: نويسنده : shaparaktanha

 

پنج‌شنبه 18 آبان 1391 :: 11:52 :: نويسنده : shaparaktanha

چقدر شیرین است وصالی که درآن انتظار ی بسیار تلخ و طولانی بوده است...به راستی که بعد از هر سختی آرامشی است که شیرینی آن تلخی،انتظار،دشواری های گذشته رااز بین میبرد...

 

چهارشنبه 17 آبان 1391 :: 20:14 :: نويسنده : shaparaktanha

دوباره سكوت،دوباره تنهايي، 

دوباره من و يك دنيا خاطره،دوباره تنها شده ام،دوباره دلم تنگ است

به اندازه ي غم يك گل پژمرده،

به اندازه ي سوز و تب يك دشت باران نخورده،

به اندازه ي اندوه يك مرغ قفسي،

دوباره صورتم نم اشك را حس كرد

دوباره باران را به انتظار نشسته ام

دوباره درد را به مداوا نشسته ام

دوباره دلشوره به دل نهفته ام

دوباره ميخواهم به سوي تو بيايم

دوباره دلم هواي تورا كرده

دوباره دلم هواي تورا كرده... 

 

سه‌شنبه 16 آبان 1391 :: 21:02 :: نويسنده : shaparaktanha

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران