|
shaparak
تنهام گذاشت
خدا اگه قرار این دفه جداشم اگه قرار ازم بگیری قبلش نفسمو بگیر چهارشنبه 23 مرداد 1392 :: 13:32 :: نويسنده : shaparaktanha دوباره مشکل دوباره سختی دوباره احساس جدایی از یار از زندگیم از تمام وجودم....این تو میخواهی بمانی ولی دیگران نه.. چرا این سرنوشت من است انگار به ازای هرماه خوشی در کنار تو باید 1بار طعم تلخ جدایی را حس کنم...خخخخخخخدا من بریدمن دیگه توانی برای امتحان کردن ندارم....میدانم فرشته ای که به من دادی چقد ارزشمند است میدانم باید قدرش را بدانم نیازی به امتحان من نیست به این همه سختی و جدایی نیست....
یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 21:34 :: نويسنده : shaparaktanha
مرا به ذهنت نه…. به دلت بسپار….
من ازگم شدن درجاهای شلوغ …میترسم …
یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 21:24 :: نويسنده : shaparaktanha خواستن ،همیشه توانستن نیست گاهی فقط، داغ بزرگی است که تا ابد بر دلت می ماند
یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 21:23 :: نويسنده : shaparaktanha
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد
دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد
اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد
که اشک توی چشمام جمع میشد
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد
لباشو غنچه می کرد ٫ دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند
لبامو می ذاشتم روی لبش
اون لبامو گاز می گرفت عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود میومد و روی پام میشست مثل مجسمه مرمر ونوس مثل بچه ها قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید … می خواستم فقط نگاش کنم هیچ چیز برام مهم نبود فقط اون … تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫ دستمو گرفت آروم برد روی قلبش ٫ داد زدم : خدا … بهارمرده بود
سهشنبه 04 تیر 1392 :: 11:08 :: نويسنده : shaparaktanha
به خداوندی خدا دوستت دارم
و رگهايت از خون محبت جاری ست كه دوستت دارم ...
سهشنبه 04 تیر 1392 :: 10:59 :: نويسنده : shaparaktanha
و این هم از یک عمر مستی کردنم
سالها شبنم پرستی کردنم
ای دل زهر جدایی را بخور
چوب عمری با وفایی را بخور
ای دل دیدی که ماتت کردو رفت
خنده ای بر خاطراتت کردو رفت
من که گفتم این بهار افسردنیست
من که گفتم این پرستو رفتنیست
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل ... سهشنبه 04 تیر 1392 :: 10:58 :: نويسنده : shaparaktanha داره این بغض خفم میکنه آخه چرا وقتی از یه چیزی بدت میاد به سرت میاد چرا وقتی میخوای همه بهت اعتماد داشته باشن ندارن چرا هیچ کاری نمیکنی ولی همه...... چرا تنها کسی که دوست داری راجبت اشتباه قضاوت نکنه ولی..... دوست دارم بمیرم وقتی مادرم بهم اعتماد نداره..... جمعه 24 خرداد 1392 :: 00:56 :: نويسنده : shaparaktanha شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد... چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید... شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟ جمعه 24 خرداد 1392 :: 00:47 :: نويسنده : shaparaktanha سلامـــــــــــ... امان از نامردی... امان از دورویی... امان از بی اعتمادی... امان از سوءظن بیخودی... امان از زبون بعضیا... امان از دروغ... امان از ستم... امان از هرچی بدیه... امان از دوستت دارم گفتنای الکی... امان از محبتای دروغی... امان امان امان از... *روزگار* جمعه 24 خرداد 1392 :: 00:44 :: نويسنده : shaparaktanha
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدیدامیدوارم خوشتون بیاد موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|