shaparak
تنهام گذاشت

 

خدا اگه قرار این دفه  جداشم اگه قرار ازم بگیری قبلش نفسمو بگیر

چهارشنبه 23 مرداد 1392 :: 13:32 :: نويسنده : shaparaktanha

دوباره مشکل دوباره سختی دوباره احساس جدایی از یار از زندگیم از تمام وجودم....این تو میخواهی بمانی ولی دیگران نه.. چرا این سرنوشت من است انگار به ازای هرماه خوشی در کنار تو باید 1بار طعم تلخ جدایی را حس کنم...خخخخخخخدا من بریدمن دیگه توانی برای امتحان کردن ندارم....میدانم فرشته ای که به من دادی چقد ارزشمند است میدانم باید قدرش را بدانم  نیازی به امتحان من نیست به این همه سختی و جدایی نیست....خجالتیگریه

c6rs1awq9g5eixmxtln7 متن هاي كوتاه و زيباي عاشقانه همراه با عكسهايي رمانتيك

یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 21:34 :: نويسنده : shaparaktanha

 

مرا به ذهنت نه…. به دلت بسپار….

من ازگم شدن درجاهای شلوغ

…میترسم …

arg7fywzoa499vgbzdyk متن هاي كوتاه و زيباي عاشقانه همراه با عكسهايي رمانتيك

یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 21:24 :: نويسنده : shaparaktanha

خواستن ،همیشه توانستن نیست

گاهی فقط،

داغ بزرگی است

که تا ابد بر دلت می ماند

ifygxck0uctni119bhdy متن هاي كوتاه و زيباي عاشقانه همراه با عكسهايي رمانتيك

یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 21:23 :: نويسنده : shaparaktanha

 

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره

 

 


رنگ چشاش آبی بود

 

 


رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ

 

 

 

وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد

 

 

 

دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم

 

 


مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه

 

 


دوستش داشتم

 

 


لباش همیشه سرخ بود

 

 


مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه ...

 

 

وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد

 

 

 

اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد

 

 

 

که اشک توی چشمام جمع میشد

 

 


دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم

 

 


دیوونم کرده بود . اونم دیوونه بود

 

 

مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد

 

 


دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم

 

 


می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه

 

 


اونوقت دور لباش هم قرمز می شد

 

 


بعد می خندید . می خندید و …

 

 


منم اشک تو چشام جمع میشد

 

 


صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت

 

 


قدش یه کم از من کوتاه تر بود

 

 


وقتی می خواست بوسش کنم ٫ چشماشو میبست سرشو بالا می گرفت

 

 

لباشو غنچه می کرد ٫ دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند

 

 


من نگاش می کردم ٫ اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد

 

 


تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫

 

 

لبامو می ذاشتم روی لبش

 

 


داغ بود٫ وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود

 


می سوختم همه تنم می سوخت دوست داشت لباشو گاز بگیرم من دلم نمیومد

 

اون لبامو گاز می گرفت

 


چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫ صاف و ساده …

 


وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫

 


نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد

 


شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد

 


من هم موهاشو نوازش میکردم

 

عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره

 

شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود

 


دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫

 


لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید ٫

 


جاش که قرمز می شد می گفت :

 


هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن

 


منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم

 


تا یک هفته جاش می موند

 


معاشقه من و اون همیشه طولانی بود

 


تموم زندگیمون معاشقه بود

 


نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت

 


همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫

 

    

 

میومد و روی پام میشست

 


سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت

 


دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫

 


می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟

 


می گفتم : نه

 


می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …

 


بعد می خندید ٫ می خندید …

 


منم اشک تو چشام جمع می شد

 


اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره

 


وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم

 


با شیطنت نگام می کرد پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود

 

مثل مجسمه مرمر ونوس

 


تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد

 

مثل بچه ها قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …

 


وقتی می گرفتمش گازم می گرفت

 


بعد یهو آروم می شد به چشام نگاه می کرد

 


اصلا حالی به حالیم می کرد

 


دیوونه دیوونه …

 


چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو

 


لباش همیشه شیرین بود

 


مثل عسل …

 


بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم

 


نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم

 

می خواستم فقط نگاش کنم

 

هیچ چیز برام مهم نبود فقط اون …

 


من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .

 


خودش نمی دونست نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم

 

تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد

 


بهار پژمرد هیچکس حال منو نمی فهمید

 

دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫

 

دستمو گرفت آروم برد روی قلبش ٫

 


گفت : می دونی قلبم چی می گه؟

 


بعد چشاشو بست

 


تنش سرد بود دستمو روی سینه اش فشار دادم هیچ تپشی نبود

 

داد زدم : خدا … بهارمرده بود

 


من هیچی نفهمیدم ولو شدم رو زمین

 

 
هیچی نفهمیدم هیچکس نمی فهمه من چی میگم

 


هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫

 


هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫

 


هنوزم دیوونه ام ...

 


سه‌شنبه 04 تیر 1392 :: 11:08 :: نويسنده : shaparaktanha

 

به خداوندی خدا دوستت دارم

ای بيقرار دلم ، ای تك درخت دشت سرخ قلبم ،

به همين لحظه های مقدس عشق قسم دوستت دارم

ای آنكه چشمت بارانی ست ، ای تو كه روحت شادابی ست ،
 

و رگهايت از خون محبت جاری ست

به آن كعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم

زندگی من ، ای آغاز من ، ای سرآغاز من ، ای فردای من

به همان لحظه ديدارمان قسم دوستت دارم

نمی دانم كلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بيان كنم تا تو باور كنی

 كه دوستت دارم ...

 


سه‌شنبه 04 تیر 1392 :: 10:59 :: نويسنده : shaparaktanha

 

و این هم از یک عمر مستی کردنم

 

 

                                        سالها شبنم پرستی کردنم

 

 

 

  ای دل زهر جدایی را بخور

 

 

 

                             چوب عمری با وفایی را بخور

 

 

 

  ای دل دیدی که ماتت کردو رفت

 

 

                                    خنده ای بر خاطراتت کردو رفت

 

 

 

  من که گفتم این بهار افسردنیست

 

  

 

  من که گفتم  این  پرستو رفتنیست

 

 

 

 

                                         آه عجب کاری به دستم داد دل

 

 

  هم شکست و هم شکستم داد دل ...

سه‌شنبه 04 تیر 1392 :: 10:58 :: نويسنده : shaparaktanha

داره این بغض خفم میکنه

آخه چرا وقتی از یه چیزی بدت میاد به سرت میاد

چرا وقتی میخوای همه بهت اعتماد داشته باشن ندارن

چرا هیچ کاری نمیکنی ولی همه......

چرا تنها کسی که دوست داری راجبت اشتباه قضاوت نکنه ولی.....

دوست دارم بمیرم وقتی مادرم بهم اعتماد نداره.....

جمعه 24 خرداد 1392 :: 00:56 :: نويسنده : shaparaktanha

شیشه ای می شکند ...

 یک نفر می پرسد...

چرا شیشه شکست؟

 مادری می گوید...

شاید این رفع بلاست

 یک نفر زمزمه کرد...

باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد،

شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم

 مثل آن شیشه ی مغرورشکست،

 عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را بر می داشت...

مرحمی بر دل تنگم می شد...

 اما امشب دیدم...

 هیچ کس هیچ نگفت،

قصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم

آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟

جمعه 24 خرداد 1392 :: 00:47 :: نويسنده : shaparaktanha

سلامـــــــــــ...

امان از نامردی...

امان از دورویی...

امان از بی اعتمادی...

امان از سوءظن بیخودی...

امان از زبون بعضیا...

امان از دروغ...

امان از ستم...

امان از هرچی بدیه...

امان از دوستت دارم گفتنای الکی...

امان از محبتای دروغی...

امان

امان

امان از...

*روزگار*

جمعه 24 خرداد 1392 :: 00:44 :: نويسنده : shaparaktanha

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران