shaparak
تنهام گذاشت

جمعه 01 دی 1391 :: 14:03 :: نويسنده : shaparaktanha

ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير
باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود

 

عاشقانه

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 

عاشقانه

 

هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم

 

عاشقانه


فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد
شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

 

عاشقانه

 

يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد

 

عاشقانه


براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس

 

عاشقانه

 

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

 

 

جمعه 01 دی 1391 :: 13:42 :: نويسنده : shaparaktanha

چیست این عشق ؟

عین شین قاف ؟

سه حرف چسبیده به هم ولی جدا از هم

دو دل میتپد برای هم ولی جدا از هم

هیچ نسبتی با عشق ندارم.

عشق با من غریبه است.

گاهی ظاهر حق به جانب میگیرد که با من فامیل شود اما...

گاهی دلم میلرزد و پاهایم سست میشود و آن ظاهر ساده اش در چهار ستون بدنم تیر میکشد

اما...

محکم می ایستم و میگویم تو با من غریبه ای.

عشق هرگز

سوز و آه این مهمان ناخوانده را چشیده ام

من و تو از هفت نسل با هم غریبه ایم

تو را به اسمت قسم رهایم کن...

 


 

 

جمعه 01 دی 1391 :: 13:31 :: نويسنده : shaparaktanha

دلم برات تنگ شده..... اما من... من میتونم این دوری رو تحمل كنم...

به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه ... جای نگاهت رو نگاهم مونده ....

هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم.... رد احساست روی دلم جا مونده ... 

میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم ..... چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن....

حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟ آره! خودت

میدونی.... میدونی كه همیشه با منی .... میدونی كه تو ، توی لحظه لحظه های من جاری 

هستی.... آخه تو ، توی قلب منی... آره ! تو قلب من....

برای همینه كه همیشه با منی... برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی... برای 

همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم... آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه... هر وقت حس

میكنم دیگه طاقت ندارم.... دیگه نمیتونم تحمل كنم... دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس

عمیق میكشم.... دستامو كه بو میكنم مست میشم... مست از عطرت !

صدای مهربونت رو میشنوم ... و آخر همه ی اینها به یه چیز میرسم.....! 

به عشق و به تو..... آره... به تو !! اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از 

همیشه حس میكنم.... اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش 

دارم.. به این تنهایی دل بستم... حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست... پر از یاد عشقه.. 

پر از اشكهای گرم عاشقونه !! 


دوشنبه 29 آبان 1391 :: 19:37 :: نويسنده : shaparaktanha

مرسی از همتون تعجب کردم همه منو یادشون رفته بود یهو امشب اومدنو واسم نظر گذاشتن!!!!!!بازم ممنونم 

شنبه 20 آبان 1391 :: 23:14 :: نويسنده : shaparaktanha

تا کی چشم به در و پنجره بدوزم تا بیای...تاکی انتظار دیدن روی ماهتو بکشم...تا کی چشام به گوشی باشه تا زنگ بزنی...کسی به من زنگ نمیزنه ولی به امید اینکه یه روز بهم ز بزنی گوشیمو روشن میذارم از ترس اینکه ز بزنی گوشیم خاموش باشه همیشه روشن میذارم...تاکی باید تاوان کارای نکرد مو پس بدم...تاکی خدا خدا بگم...تاکی شبا با خاطراتت واشک بخوابم...تاکی صبح به امید این بیدار شم که قرار امروز زنگ بزنی... تاکی به خودم بگم دوباره تمام روزای خوبم با تو تکرار میشه...تاااااکی.... خداااااااا.....چقدر بگم خدا...خدا چقدر صدات بزنم ولی جوابی نشنوم


شنبه 20 آبان 1391 :: 22:30 :: نويسنده : shaparaktanha

 

ای خدااااااااااااااااااااااا چرا نمیخواد درک کنه بدون اون میمیرم زندگی واسم مثل جهنم 

شنبه 20 آبان 1391 :: 22:14 :: نويسنده : shaparaktanha

به راستی چه سخت است

خندان نگهداشتن لب ها؛

در زمان گریستن قلب ها

و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی؛

و چه دشوار و طاقت فرساست،

گذراندن روزهای تنهایی؛

در حالی که تظاهر می کنی

هیچ چیز برایت اهمیت ندارد؛

اما چه شیرین است

در خاموشی و خلوت،

به حال خود گریستن..

و فقط خداست ، آرام بخش دلها !

پنج‌شنبه 18 آبان 1391 :: 13:04 :: نويسنده : shaparaktanha

 

پنج‌شنبه 18 آبان 1391 :: 12:25 :: نويسنده : shaparaktanha

 

پنج‌شنبه 18 آبان 1391 :: 11:53 :: نويسنده : shaparaktanha

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران