|
shaparak
تنهام گذاشت
ديدی غزلی سرود؟
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم
يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر ميارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم
جمعه 01 دی 1391 :: 13:42 :: نويسنده : shaparaktanha چیست این عشق ؟ عین شین قاف ؟
سه حرف چسبیده به هم ولی جدا از هم
دو دل میتپد برای هم ولی جدا از هم هیچ نسبتی با عشق ندارم. عشق با من غریبه است. گاهی ظاهر حق به جانب میگیرد که با من فامیل شود اما... گاهی دلم میلرزد و پاهایم سست میشود و آن ظاهر ساده اش در چهار ستون بدنم تیر میکشد اما... محکم می ایستم و میگویم تو با من غریبه ای. عشق هرگز سوز و آه این مهمان ناخوانده را چشیده ام من و تو از هفت نسل با هم غریبه ایم تو را به اسمت قسم رهایم کن...
جمعه 01 دی 1391 :: 13:31 :: نويسنده : shaparaktanha دلم برات تنگ شده..... اما من... من میتونم این دوری رو تحمل كنم... دوشنبه 29 آبان 1391 :: 19:37 :: نويسنده : shaparaktanha مرسی از همتون تعجب کردم همه منو یادشون رفته بود یهو امشب اومدنو واسم نظر گذاشتن!!!!!!بازم ممنونم
شنبه 20 آبان 1391 :: 23:14 :: نويسنده : shaparaktanha تا کی چشم به در و پنجره بدوزم تا بیای...تاکی انتظار دیدن روی ماهتو بکشم...تا کی چشام به گوشی باشه تا زنگ بزنی...کسی به من زنگ نمیزنه ولی به امید اینکه یه روز بهم ز بزنی گوشیمو روشن میذارم از ترس اینکه ز بزنی گوشیم خاموش باشه همیشه روشن میذارم...تاکی باید تاوان کارای نکرد مو پس بدم...تاکی خدا خدا بگم...تاکی شبا با خاطراتت واشک بخوابم...تاکی صبح به امید این بیدار شم که قرار امروز زنگ بزنی... تاکی به خودم بگم دوباره تمام روزای خوبم با تو تکرار میشه...تاااااکی.... خداااااااا.....چقدر بگم خدا...خدا چقدر صدات بزنم ولی جوابی نشنوم
شنبه 20 آبان 1391 :: 22:30 :: نويسنده : shaparaktanha
ای خدااااااااااااااااااااااا چرا نمیخواد درک کنه بدون اون میمیرم زندگی واسم مثل جهنم شنبه 20 آبان 1391 :: 22:14 :: نويسنده : shaparaktanha
به راستی چه سخت است پنجشنبه 18 آبان 1391 :: 13:04 :: نويسنده : shaparaktanha
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدیدامیدوارم خوشتون بیاد موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|