shaparak
تنهام گذاشت

جمعه 03 آبان 1392 :: 21:24 :: نويسنده : shaparaktanha

یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم
حالا تو رفتی و نیستی ٬ پس چرا من نمی میرم؟

چرا هستم؟ چرا موندم؟ چجوری طاقت می آرم؟
چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم؟

جای خالیت و چجوری میتونم بازم ببینم؟
دیگه چشمام و نمیخوام. نمیخوام دیگه ببینم!

وای چطوری دلم اومد جسم سردت و ببوسم؟
من که آتیش میگرفتم٬ چی باعث شد که نسوزم؟

ذره ذره٬قطره قطره٬ میسوزم اما میمونم
خودمم موندم چه جوری میتونم زنده بمونم

هنوزم باور ندارم که تو نیستی و من هستم
شایدم من مرده باشم٬ الکی میگن که هستم!

کاشکی وقتی که میرفتی دستتو گرفته بودم
کاشکی پر نمیکشیدی بالت و شکسته بودم

نازنین وقتی که بودی شبا هم تو رو میدیدم
دیگه از روزی که رفتی حتی خوابتم ندیدم

تو که بی وفا نبودی٬لااقل بیا تو خوابم
مگه تو خبر نداری شب و روز برات بیتابم؟

میدونم یه روز دوباره می تونم تو رو ببینم
تو پیش خدا دعا کن که منم زود تر بمیرم

جمعه 03 آبان 1392 :: 21:21 :: نويسنده : shaparaktanha

*چه کسی می گوید که من هیچ ندارم ... !؟*

* من چیـــزهای با ارزشی دارم !*

* حنجره ای برای بغـــض ؛*

* چشمانی برای گریه ،*

* لب هایی برای سکـــوت !*

* دست هایی برای خــــالی ماندن ....*

* پاهایی برای نرفتـــن ... !!!‬*

 

*چنــد ساعتی با هم بودیــم!

من بــه تــو نگــاه میکردم ..

و .. تــو به ساعتت ؛

تـــو قرار داشتی و .. من بی قــراری!*

 

**یِکبار تو خواستی،مَن نَخواستَم، **
** یِکبار مَن خواستَم،تو نَخواستی،با هَم که ساده کُنیم، **
** میشَوَد مَن تـَنـهـا،تو هَم تـَنـهـا...**

 

*مداد به دست ميگيرم ... *

* صفحه ي سفيد كاغذ .. *

* مي خواهم از تو نقشي بكشم !... *

* چشم چشم دو ابرو ... *

* تا همين جا كافي ست !... *

* مي نشينم سير.. *

* نگاهـت ميكنم !..*

جمعه 03 آبان 1392 :: 21:15 :: نويسنده : shaparaktanha

خخخخخخخخخخخخخدا این چه سرنوشتی

من دارم دیگ بسه این همه عذاب  دارم

توان کدوم کارمو پس میدم ای خدا چقد امتحان 

کی میخواد این امتحان کردنا تموم میشه

پنج‌شنبه 25 مهر 1392 :: 22:14 :: نويسنده : shaparaktanha

تو،

برایِ من

من،

برایِ تو

ومعادله تکمیل است ...

یکشنبه 17 شهریور 1392 :: 11:55 :: نويسنده : shaparaktanha

 

خدا اگه قرار این دفه  جداشم اگه قرار ازم بگیری قبلش نفسمو بگیر

چهارشنبه 23 مرداد 1392 :: 13:32 :: نويسنده : shaparaktanha

دوباره مشکل دوباره سختی دوباره احساس جدایی از یار از زندگیم از تمام وجودم....این تو میخواهی بمانی ولی دیگران نه.. چرا این سرنوشت من است انگار به ازای هرماه خوشی در کنار تو باید 1بار طعم تلخ جدایی را حس کنم...خخخخخخخدا من بریدمن دیگه توانی برای امتحان کردن ندارم....میدانم فرشته ای که به من دادی چقد ارزشمند است میدانم باید قدرش را بدانم  نیازی به امتحان من نیست به این همه سختی و جدایی نیست....خجالتیگریه

c6rs1awq9g5eixmxtln7 متن هاي كوتاه و زيباي عاشقانه همراه با عكسهايي رمانتيك

یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 21:34 :: نويسنده : shaparaktanha

 

مرا به ذهنت نه…. به دلت بسپار….

من ازگم شدن درجاهای شلوغ

…میترسم …

arg7fywzoa499vgbzdyk متن هاي كوتاه و زيباي عاشقانه همراه با عكسهايي رمانتيك

یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 21:24 :: نويسنده : shaparaktanha

خواستن ،همیشه توانستن نیست

گاهی فقط،

داغ بزرگی است

که تا ابد بر دلت می ماند

ifygxck0uctni119bhdy متن هاي كوتاه و زيباي عاشقانه همراه با عكسهايي رمانتيك

یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 21:23 :: نويسنده : shaparaktanha

 

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره

 

 


رنگ چشاش آبی بود

 

 


رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ

 

 

 

وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد

 

 

 

دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم

 

 


مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه

 

 


دوستش داشتم

 

 


لباش همیشه سرخ بود

 

 


مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه ...

 

 

وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد

 

 

 

اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد

 

 

 

که اشک توی چشمام جمع میشد

 

 


دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم

 

 


دیوونم کرده بود . اونم دیوونه بود

 

 

مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد

 

 


دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم

 

 


می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه

 

 


اونوقت دور لباش هم قرمز می شد

 

 


بعد می خندید . می خندید و …

 

 


منم اشک تو چشام جمع میشد

 

 


صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت

 

 


قدش یه کم از من کوتاه تر بود

 

 


وقتی می خواست بوسش کنم ٫ چشماشو میبست سرشو بالا می گرفت

 

 

لباشو غنچه می کرد ٫ دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند

 

 


من نگاش می کردم ٫ اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد

 

 


تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫

 

 

لبامو می ذاشتم روی لبش

 

 


داغ بود٫ وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود

 


می سوختم همه تنم می سوخت دوست داشت لباشو گاز بگیرم من دلم نمیومد

 

اون لبامو گاز می گرفت

 


چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫ صاف و ساده …

 


وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫

 


نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد

 


شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد

 


من هم موهاشو نوازش میکردم

 

عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره

 

شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود

 


دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫

 


لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید ٫

 


جاش که قرمز می شد می گفت :

 


هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن

 


منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم

 


تا یک هفته جاش می موند

 


معاشقه من و اون همیشه طولانی بود

 


تموم زندگیمون معاشقه بود

 


نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت

 


همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫

 

    

 

میومد و روی پام میشست

 


سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت

 


دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫

 


می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟

 


می گفتم : نه

 


می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …

 


بعد می خندید ٫ می خندید …

 


منم اشک تو چشام جمع می شد

 


اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره

 


وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم

 


با شیطنت نگام می کرد پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود

 

مثل مجسمه مرمر ونوس

 


تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد

 

مثل بچه ها قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …

 


وقتی می گرفتمش گازم می گرفت

 


بعد یهو آروم می شد به چشام نگاه می کرد

 


اصلا حالی به حالیم می کرد

 


دیوونه دیوونه …

 


چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو

 


لباش همیشه شیرین بود

 


مثل عسل …

 


بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم

 


نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم

 

می خواستم فقط نگاش کنم

 

هیچ چیز برام مهم نبود فقط اون …

 


من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .

 


خودش نمی دونست نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم

 

تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد

 


بهار پژمرد هیچکس حال منو نمی فهمید

 

دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫

 

دستمو گرفت آروم برد روی قلبش ٫

 


گفت : می دونی قلبم چی می گه؟

 


بعد چشاشو بست

 


تنش سرد بود دستمو روی سینه اش فشار دادم هیچ تپشی نبود

 

داد زدم : خدا … بهارمرده بود

 


من هیچی نفهمیدم ولو شدم رو زمین

 

 
هیچی نفهمیدم هیچکس نمی فهمه من چی میگم

 


هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫

 


هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫

 


هنوزم دیوونه ام ...

 


سه‌شنبه 04 تیر 1392 :: 11:08 :: نويسنده : shaparaktanha

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران