|
shaparak
تنهام گذاشت
یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم چرا هستم؟ چرا موندم؟ چجوری طاقت می آرم؟ جای خالیت و چجوری میتونم بازم ببینم؟ وای چطوری دلم اومد جسم سردت و ببوسم؟ ذره ذره٬قطره قطره٬ میسوزم اما میمونم هنوزم باور ندارم که تو نیستی و من هستم کاشکی وقتی که میرفتی دستتو گرفته بودم نازنین وقتی که بودی شبا هم تو رو میدیدم تو که بی وفا نبودی٬لااقل بیا تو خوابم میدونم یه روز دوباره می تونم تو رو ببینم
جمعه 03 آبان 1392 :: 21:21 :: نويسنده : shaparaktanha
*چه کسی می گوید که من هیچ ندارم ... !؟*
*چنــد ساعتی با هم بودیــم!
**یِکبار تو خواستی،مَن نَخواستَم، **
*مداد به دست ميگيرم ... * جمعه 03 آبان 1392 :: 21:15 :: نويسنده : shaparaktanha خخخخخخخخخخخخخدا این چه سرنوشتی من دارم دیگ بسه این همه عذاب دارم توان کدوم کارمو پس میدم ای خدا چقد امتحان کی میخواد این امتحان کردنا تموم میشه پنجشنبه 25 مهر 1392 :: 22:14 :: نويسنده : shaparaktanha تو،
یکشنبه 17 شهریور 1392 :: 11:55 :: نويسنده : shaparaktanha
خدا اگه قرار این دفه جداشم اگه قرار ازم بگیری قبلش نفسمو بگیر چهارشنبه 23 مرداد 1392 :: 13:32 :: نويسنده : shaparaktanha دوباره مشکل دوباره سختی دوباره احساس جدایی از یار از زندگیم از تمام وجودم....این تو میخواهی بمانی ولی دیگران نه.. چرا این سرنوشت من است انگار به ازای هرماه خوشی در کنار تو باید 1بار طعم تلخ جدایی را حس کنم...خخخخخخخدا من بریدمن دیگه توانی برای امتحان کردن ندارم....میدانم فرشته ای که به من دادی چقد ارزشمند است میدانم باید قدرش را بدانم نیازی به امتحان من نیست به این همه سختی و جدایی نیست....
یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 21:34 :: نويسنده : shaparaktanha
مرا به ذهنت نه…. به دلت بسپار….
من ازگم شدن درجاهای شلوغ …میترسم …
یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 21:24 :: نويسنده : shaparaktanha خواستن ،همیشه توانستن نیست گاهی فقط، داغ بزرگی است که تا ابد بر دلت می ماند
یکشنبه 20 مرداد 1392 :: 21:23 :: نويسنده : shaparaktanha
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد
دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد
اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد
که اشک توی چشمام جمع میشد
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد
لباشو غنچه می کرد ٫ دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند
لبامو می ذاشتم روی لبش
اون لبامو گاز می گرفت عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود میومد و روی پام میشست مثل مجسمه مرمر ونوس مثل بچه ها قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید … می خواستم فقط نگاش کنم هیچ چیز برام مهم نبود فقط اون … تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫ دستمو گرفت آروم برد روی قلبش ٫ داد زدم : خدا … بهارمرده بود
سهشنبه 04 تیر 1392 :: 11:08 :: نويسنده : shaparaktanha
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدیدامیدوارم خوشتون بیاد موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|