|
shaparak
تنهام گذاشت
ای خداااااااا....چقدر انتظار آخه چقدر...خدا دیگه بریدم دیگه دارم دیوونه میشم چقدر باخودم تکرار کنم که عشقم بر میگرده چقدر؟چقدر با فکرش با خاطراتش زندگی کنم؟چقدرفک کنم کنارمه باهام حرف میزنه؟چقدر تو خیال باهاش حرف؟چقدرباخودم تکرار کنم نفسم پاره تنم میاد بلاخره برمیگرده چقدر...؟آخه چقدر انتظار؟خدا اگه تلخیه انتظار میچشیدی هیچ وقت نمیذاشتی انقدر من انتظار بکشم... تو بگوچقدر، بگو یک سال ،ده سال، یک عمر؟آخه چقدر فقط بگو من منتظر می موندم اینکه نمیدونم بایدچقدر انتظار بکشم این امیدمو از بین میبره ولی اگه بدونم چقدر منتظر میمونم چون میدونم یک روز فرا میرسه انتظار میکشم تا دوباره روی ماهشو ببینم...ولی اینجوری سکوت نکن اینجوری فک میکنم منو فراموش کردی ........اینجوری فک میکنم هیچ وقت قرار نیست کمکم کنی اینجوری فک میکنم هیچ وقت قرار نی عشقمو ببینم ...خدا الان به زور با خاطراتش نفس میکشم اگه ناامید بشم دیگه نفسی واسم نمیمونم اگه قرار اینجوری بشه همین الان نفسمو بگیر راحتم کن...خدا دارم زره زره آب میشم دارم پرپر میشم دارم....خداااااااااا فقط تو میتونی به فریادم برسی فقط تو...کمکم کن فقط یه فرصت دوباره..خدا قلبم شکسته چطوری میگن خدا تو دلای شکسته هست پس کجایی خدا چرا درکم نمیکنی چرااااااااا!!!!!خدااااااااااااااا چقدر انتظار چقدر چقدر چقدر.....
سهشنبه 16 آبان 1391 :: 20:30 :: نويسنده : shaparaktanha
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است. عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است. عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است. عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است. اگر انتظار بکشی وصبر کنی میشه دوباره آغوش گرم عشقت رو احساس کنی
یکشنبه 14 آبان 1391 :: 08:16 :: نويسنده : shaparaktanha
خدایا ازت ممنونم درست امروز که خیلی ناامید شده بودم به خواسته هام رسیدم میدونستم انتظار بکشم بلاخره جواب میگیرم فقط یکی دیگش مونده بازم توکل میکنم به تو....خدایا صدهزار مرتبه شکرت شنبه 13 آبان 1391 :: 21:02 :: نويسنده : shaparaktanha شنبه 13 آبان 1391 :: 10:31 :: نويسنده : shaparaktanha
همه میگن به من خیانت کردی،همه میگن از اول دوسم نداشتی،همه میگن تو ارزششونداری دنبالت باشم،همه میگن...ولی من باور نمیکنم آخه من خیانت نکردم که جوابموباخیانت ببینم،میدونم دوسم داشتی آخه نمیشه کسی رو دوست نداشته باشی ولی بتونی باهاش باشی بتونی تحملش کنی دلت تنگ بشه ودوست داشته باشی باهاش حرف بزنی آخه نمیشه کسی که دوسش نداشته باشی روش حساس باشی همین که ببینی نسبت بهت بی توجه شده ناراحت بشی...ولی من منتظرت میمونم چون دوست دارم چون واسم باارزشی میشه نفس آدم واسش ارزش نداشته باشه میشه؟!!!من حرف هیچکس رو باور نمیکنم اینقدرمنتظر میمونم تا یه روز خودت حقیقتو بهم بگی...میدونم یه دلیل واسه این کارت داری میدونم تومنو بی علت تنها نذاشتی.....ولی نمیدونم چرا همه منو تنها گذاشتن هیچکس صدامو نمی شنوه هیچکس به کمکم نمیاد هیچکس صدای گریه هامو نمی شنوه یعنی میشه هیچکس دوسم نداشته باشه همه فراموشم کرده باشن!!!!!!چراپس میگن خدا بنده هاشو فراموشم نمیکنه خدا که صدای بنده هاشو میشنوه هر چقدرهم گناهکار باشن باز کمکشون میکنه...پس چرا حتی خدا هم جواب منو نمیده چرا صدای فریاد زدن منو نمیشنوه چرا کمکم نمیکنه چراااااا....؟؟؟
شنبه 13 آبان 1391 :: 10:28 :: نويسنده : shaparaktanha من به یادت بودم اما تو بی احساس به منو احساسم تو خیانت کردی باز یادم از یادت رفت بی صدا قلبم مرد من شدم تنها تر خاطراتت رو غم برد بی هوس عاشق بود این دل بیچارم از هوس تو رفتی من هنوز بیمارم بی خداحافظ بود رفتنت از پیشم دور میشیو من بی صداتر میشم به تو مدیونم من عشقو یادم دادی عاشقت بودم من تو به بادم دادی .
شنبه 13 آبان 1391 :: 10:05 :: نويسنده : shaparaktanha
عشق جمله ایست پر از معنا جمله ای از آغاز زندگی جمله ای از جنس واژه و احساس جمله ایست شاید ابی یا طلایی یا به رنگی از مشکی جمله ایست گاه، آخرش رازی از سوال؟ گاه، تعجب! گاه، یک نقطه. گاه که حرفی نیست، جمعی از نقطه ها... . عشق جمله ای کوتاه و بلند جمله ای پر از احساس گاهی، از حس غم گاهی هم، از حس بودن حس شادی جمله ایست با نشان مرگ از نشان بودن جمله عشق زیباست کوتاهیش هم پر معناست زیباترین آن کوتاهترینش هست جمله آغاز عشق این است: «دوستت دارم» جمله اش را دوست دارم.
شنبه 13 آبان 1391 :: 09:59 :: نويسنده : shaparaktanha
میروم تا آرام باشی ، تا از شر من و احساسم راحت باشی ، میروم تا روزی پشیمان شوی ،حیف احساسات عاشقانه ام بود ، میروم تا با کسی دیگر همنشین شوی از تو میگذرم و شک نکن که فراموشت میکنم ، هر چه شمع و شعله و آتش بود را در قلبم خاموش میکنم …. نه اندیشیدن به تو فایده دارد ، نه فکر کردن به خاطره هایت ، حالا آنقدر به دنبالم بیا تا خسته شود پاهایت…. تو لیاقت مرا نداری ، از تو میگذرم تو ارزشی برایم نداری…. کارت شده بود دلشکستن و بی وفایی ، روز و شب من این شده بود که از تو سوال کنم کجایی؟؟ چرا پاسخی به دل گرفته ام نمیدهی ، چرا سرد شده ای و مثل آن روزها سراغی از من نمیگیری؟ فکر کرده ای کیستی، برو با همان عاشقان سینه چاکت ، برو که تو با یک نفر راضی نیستی! از تو میگذرم بی آنکه تو را ببینم ، محال است دیگر برگردم ، حتی اگر از غم و غصه بمیرم…. از تو میگذرم و بی خیالت میشوم ، شک نکن بدون تو از شر هر چه غم در این دنیاست راحت میشوم اشتباه گرفته ای ، من آن کسی که میخواهی نیستم ، تا هر چه دلت خواست با دلش بازی کنی ، میروم تا حتی نتوانی یک لحظه هم نگاهم کنی…. از تو میگذرم بی آنکه لحظه ای برگردم و تو را ببینم ، یک روز بیا تا حساب تمام بی محبتهایت را از قلب شکسته ام برایت بگیرم….
شنبه 13 آبان 1391 :: 09:48 :: نويسنده : shaparaktanha
می خواهم بنویسم تاگذر زمان را احساس نکنم.
سخت است انتظارکشیدن،آن هم انتظاردیدن یارولی نمی دانم چه وچگونه وازکجا بنویسم.زیرادلم خیلی گرفته واحساس تنهایی عجیبی میکنم.درخانه تنها نیستم اما احساس میکنم تنهایم.حوصله ام سر رفته وحوصله ی هیچ کاری ندارم،کارهایی را که هم انجام میدهم ازبی حوصله گی است.چقدر باید انتظار بکشم.که انتظار کشیدن خیلی سخته،واقعا خیلی سخته،برای کی بنویسم وبگویم که انتظار سخت است .سخت،ای خدانگذار این انتظار مرا از پای درآورد.میدونم که این انتظار بیهوده است،ولی باز هم منتظر می مانم وانتظار میکشم که لحظه ی رسیدن آن شیرین است.ای خدا من حرف دلم رابه تو می گویم زیرا تو تنها کسی هستی که حرف دل منو بهتر میدونی،باشه از این به بعد من حرف دلمو به تو میگم ،اما ای خدا نکنه توحرف منو بدون جواب بذاری،اونوقت من حرف دلمو به کی بگم آخه اون موقع من دیگه دق میکنم.آخه دیگه کسی نیست که حرف دل منو بدونه به جز تو ای خدای مهربون.ای خدا توی دلش نفوذ کن که به من یه سری بزنه من دیگه از انتظار کشیدن خسته شدم اما هم چنان منتظرش می مونم تاقیامت،ای خدا این انتظارو ازمن نگیرکه این انتظار شیرین است......
خوش به حال اسمون که هروقت دلش بگیره بی بهونه می باره به کسی توجه نمیکنه... از کسی خجالت نمیکشه می باره و می باره .......این قدر می باره تا ابی بشه کاش... کاش کاش می شد مثل اسمون بود کاش می شد وقتی دلت گرفت اون قدر بباری تا بلخره افتابی بشی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده.
یکشنبه 30 مهر 1391 :: 21:44 :: نويسنده : shaparaktanha درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدیدامیدوارم خوشتون بیاد موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|