|
shaparak
تنهام گذاشت
می خواهم بنویسم تاگذر زمان را احساس نکنم.
سخت است انتظارکشیدن،آن هم انتظاردیدن یارولی نمی دانم چه وچگونه وازکجا بنویسم.زیرادلم خیلی گرفته واحساس تنهایی عجیبی میکنم.درخانه تنها نیستم اما احساس میکنم تنهایم.حوصله ام سر رفته وحوصله ی هیچ کاری ندارم،کارهایی را که هم انجام میدهم ازبی حوصله گی است.چقدر باید انتظار بکشم.که انتظار کشیدن خیلی سخته،واقعا خیلی سخته،برای کی بنویسم وبگویم که انتظار سخت است .سخت،ای خدانگذار این انتظار مرا از پای درآورد.میدونم که این انتظار بیهوده است،ولی باز هم منتظر می مانم وانتظار میکشم که لحظه ی رسیدن آن شیرین است.ای خدا من حرف دلم رابه تو می گویم زیرا تو تنها کسی هستی که حرف دل منو بهتر میدونی،باشه از این به بعد من حرف دلمو به تو میگم ،اما ای خدا نکنه توحرف منو بدون جواب بذاری،اونوقت من حرف دلمو به کی بگم آخه اون موقع من دیگه دق میکنم.آخه دیگه کسی نیست که حرف دل منو بدونه به جز تو ای خدای مهربون.ای خدا توی دلش نفوذ کن که به من یه سری بزنه من دیگه از انتظار کشیدن خسته شدم اما هم چنان منتظرش می مونم تاقیامت،ای خدا این انتظارو ازمن نگیرکه این انتظار شیرین است......
خوش به حال اسمون که هروقت دلش بگیره بی بهونه می باره به کسی توجه نمیکنه... از کسی خجالت نمیکشه می باره و می باره .......این قدر می باره تا ابی بشه کاش... کاش کاش می شد مثل اسمون بود کاش می شد وقتی دلت گرفت اون قدر بباری تا بلخره افتابی بشی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده.
یکشنبه 30 مهر 1391 :: 21:44 :: نويسنده : shaparaktanha
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدیدامیدوارم خوشتون بیاد موضوعات آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||
|
|